محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3949

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پس در آمدند ، سليمان مكتوب را كه به دست رجاء بن حبوه بود بدانها نمود كه بدان نظر كردند و گفت : « اين مكتوب وصيت من است ، بشنويد و اطاعت كنيد و با كسى كه در اين مكتوب نام برده‌ام بيعت كنيد . » پس يكى يكى بيعت كردند . آنگاه رجاء بن حبوه كه مكتوب مهر زده را به دست داشت برون شد . رجاء گويد : « وقتى جمع پراكنده شدند عمر بن عبد العزيز پيش من آمد و گفت : « بيم اين دارم اين شخص ، چيزى از اين كار را به من سپرده باشد ، ترا به حرمت و دوستى قسم مىدهم ، اگر چنين است به من بگوى تا پيش از آنكه وقتى برسد كه كارى را كه اكنون مىتوانم كرد نتوانم كرد ، از او بخواهم كه مرا معاف بدارد . » رجاء گفت : « نه به خدا يك كلمه با تو نمىگويم » رجاء گويد : پس عمر خشمگين برفت و هشام بن عبد الملك مرا بديد و گفت : « اى رجاء ، مرا با تو حرمت و مودت قديم است و سپاسدار توام ، اين كار را به من خبر بده اگر با من است بدانم و اگر با ديگرى است سخن كنم كه دربارهء كسى مانند من كوتاهى نشود ، به من خبر بده با قيد قسم تعهد مىكنم كه هرگز چيزى از اين را نگويم . » رجاء گويد : اما نپذيرفتم و گفتم : « به خدا يك كلمه از آنچه را به من سپرده شده به تو نمىگويم . » گويد : پس هشام برفت كه از من نوميد شده بود و دست به دست مىزد و مىگفت : « پس به كى داده شده ؟ آيا از پسران عبد الملك برون مىشود ؟ » گويد : « به نزد سليمان رفتم كه در حال مرگ بود و چون يكى از بيخوديهاى مرگ او را مىگرفت وى را سوى قبله مىگردانيدم و چون به خود مىآمد مىگفت : « رجاء هنوز وقت آن نرسيده » گويد : « دو بار چنين كردم و بار سوم گفت : اكنون اى رجاء اگر چيزى